محمد خزائلى
211
شرح بوستان ( فارسى )
ز دلهاى شوريده پيرامنش ، * گرفت آتش شمع در دامنش پراكنده خاطر شد و خشمناك * يكى گفتش از دوستداران : چه باك ! ترا آتش اى دوست دامن بسوخت * مرا خود به يكبار خرمن بسوخت اگر يارى ، از خويشتن دم مزن ، * كه شرك ( 1 ) است با يار و با خويشتن حكايت ( 3 ) [ چنين دارم از پير داننده ياد . . . . ] چنين دارم از پير داننده ياد ، * كه شوريدهيى ( 2 ) سر به صحرا نهاد پدر در فراقش نخورد و نخفت * پسر را ملامت بكردند و گفت : از آنگه كه يارم كس خويش خواند ، * دگر با كسم آشنايى نماند به حقش كه تا حق جمالم ( 3 ) نمود ، * دگر هرچه ديدم خيالم نمود شنيدم كه روى از خلايق بتافت * كه گمكردهء خويش را باز يافت پراكندگانند زير فلك ، * كه هم دد توان خواندشان هم ملك ز ياد ( 4 ) ملك چون ملك نارمند * شب و روز چون دد ز مردم رمند قوى ( 5 ) بازوانند كوتاهدست ، * خردمند شيدا و هشيار مست